یه شب وقت خواب یه دفعه چیزی به قلبم فشار اورد،گریم گرفت.دلم میخواست داد بزنم اما اما اما یه دفعه چشم به اسمون افتاد
اسمون شب با لباس تور توریه براقش شروع کرد بهم خندیدن،خندیدنش بیشتر ازارم داد اما فقط نگاش کردم.هی خندیدو خندیدو خندید .ازش پرسیدم به چی میخندی؟ گفت به تو بعد یه نیشخند زد و دوباره یه چیزی به قلبم فشار اورد
گفتم مگه گریه هم خنده داره؟
گفت این که تو نمیخندی خنده داره
تازه الان میفهمم چرا بهم میخندید ،حالا میفهمم چی بود به قلبم فشار می اورد
اون فقط خنده بود
لباتون همیشه خندون باشه
