زمان ثبت : دوشنبه 26 مرداد ماه سال 1388 در ساعت 5:37 PM
نویسنده : سارا
عنوان : من و اسمونه شب

یه شب وقت خواب  یه دفعه چیزی به قلبم فشار اورد،گریم گرفت.دلم میخواست داد بزنم اما اما اما یه دفعه چشم به اسمون افتاد 

اسمون شب با لباس تور توریه براقش شروع کرد بهم خندیدن،خندیدنش بیشتر ازارم داد اما فقط نگاش کردم.هی خندیدو خندیدو خندید .ازش پرسیدم به چی میخندی؟ گفت به تو بعد یه نیشخند زد و دوباره یه چیزی به قلبم فشار اورد 

گفتم مگه گریه  هم خنده داره؟ 

گفت این که تو نمیخندی خنده داره 

تازه الان میفهمم چرا بهم میخندید ،حالا میفهمم چی بود به قلبم فشار می اورد 

اون فقط خنده بودلباتون همیشه خندون باشه



زمان ثبت : سه شنبه 13 مرداد ماه سال 1388 در ساعت 4:57 PM
نویسنده : سارا
عنوان : عاقبت شب

در میان اسمان شب 

میدرخشد گوی مهتابی 

شمع و پروانه شدند تنها 

 در این خلوتگاه جاوید 

زیستن تنها و عاشقانه 

یار بودند با یکدیگر  

پروانه سوخت و مرد عاشق 

رسم عاشق بودن این است



زمان ثبت : یکشنبه 11 مرداد ماه سال 1388 در ساعت 6:32 PM
نویسنده : سارا
عنوان : یه سلام به وسعت اسمان

اشک 

برگ میریزد درباد 

ابر میخندد شادان 

قطره های سرد باران 

بی محابا برگ ریزان 

بر کنار اب دریا 

مینویسند قصه ی ما 

قصه ی اشک یک انسان 

از ته دل تا به چشمان 

اه یک غم یک تاسف 

دانه ی بلور زیبا،اشک ما،الماس دل ها 

روی گونه میدرخشند 

وای چه زیبا،وای چه زیباست